بدطور دلم سوخت!

دقیق یادم نیست ولی فکر کنم دوم دبستان بودم آره!دوم!

تو مسابقه ی علمی که بین مدارس برگزار میشد رتبه آورده بودم مدرسه هم قرار بود بچه هایی که رتبه دارن رو ببره اردو!

از قضا طبق عذاب های همیشگی که میدادم اکثر مواقع در حال تنبیه شدن بودم!

این دفعه دوچرخه مو برده بودم دم نون وایی و همون جا جاش گذاشته بودم!(از قدیم خوش حافظه بودم!)چون آقای بابام خیلی تاکید کرده بود که پری جاش نزاری و من جاش گذاشتم تنبیه بی برو برگرد روم صورت می گرفت!اما نمیدونم بگم از خوش شانسی!پدر بزرگ گرامی هم موقع اعمال تنبیه اونجا بود وچون بسیار به من علاقه داره ممانعت به عمل آورد و نزاشت تنبیه بشم!

منم که لوس از زیر تنبیه در رفته بودم واسه خودم شنگول می چرخیدم!آخر شب یادم اومد که آقای پدر واسم رضایت نامه ننوشته!!!

بابام هم یه نگاهی بهم کرد و گفت:واسه کدوم کار خوبت؟؟؟واسه دوچرخه ای که گم کردی؟؟؟!

منم گفتم:آخهههه باااااباااااییییییی!!!!

اونم اصلا انگار نه انگار!اولین بار بود که لوس بازیام جواب نمی داد!رفتم به خانم مادر گفتم که آقای پدر رو راضی کنه!

اونم که رو دنده ی لج بود!رو برگه هه یه چیزی نوشت که اصل متنش این بود!

از بردن دخترم به اردو خودداری کنید!!!

منم که بچه بودم آقای پدر گفت اینو نبر گفتم نبرینش!منم گفتم داری دروغ میگی کلک بزنی گفتی ببرینش!

منم که نمی دونستم معنی خودداری چیه!

فرداش با خوشحالی رضایت نامه رو بردم!بعد ناظم خوندش و یه نگاهی بهم کرد و گفت بابات نمیزاره بری!منم اینجوری شدم!

گفتم نه نه!بابام رضایت داده!

اوناهم گفتن نه!

خلاصه نبردنم!منم دست از پا دراز تر برگشتم خونه وبا آقای بابا قهر کردم!

درآخر هم هیشکی نازمو نکشید!

اما بعدش آقای پدر حسابی از دلم در آورد!

به هر حال اینارو نوشتم که بدونید تو بچگیم خیلی سختی کشیدم!

پریا نوشت1:امتحانام تمام شد!تابستونم شروع شد!

پریانوشت2:معلوم نیست فیزیکمو چند میگیرم ولی به هر حال بد ندادم!از بس درس زشتیه!



نظرات 7 + ارسال نظر
مازیار چهارشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:33 ق.ظ

چه با مزه.
من همیشه اروم بودم و از این مشکلات نداشتم.
خوبه که شیطون بودی.

فقط شیطون بودم؟؟؟!
عذاب همه مردم میدادم!
مازیار تو چرا هیچ ردی از خودت نمیزاری؟؟؟

بهار چهارشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 01:43 ب.ظ http://bahar90.blogsky.com

چقدر خورده تو ذوقت
من که حالا حالا ها امنتحاناتم ادامه داره

بدطور!فکرشو کن هنوزم یادم مونده!
آخی!
امیدوارم زودتر تموم بشه!

دختر یک شیخ چهارشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 03:10 ب.ظ http://shoele.blogsky.com

سلام
از اینکه بهم سر زدی ممنون
من کلا بچه ارومی بودم
اما از بچه های شیطون خوشم می اومد
موفق باشی آنشرلی با موهای مشکی.
راستی تکیلای من رو نگه دار.

تکیلای شما محفوظ!
من بازم میام وبت عزیزم!
خوشم اومد ازش...
کاش نیماتم بیاد

ملودی مدادرنگی ها چهارشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 03:19 ب.ظ http://melodyemedadrangiha.persianblog.ir/

پریا خیلی باحال بودی دو چرخه جا گذاشتی !!!

آره بابا!از بس حواس جمعم!

احسان چهارشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 05:57 ب.ظ http://ehsanhp.blogsky.com/

اوه اوه پری جون تو چقدر سختی کشیدی عزیزم!

اغاز تعطیلات 80 روزه رو بهت تبریک میگم! بزن و برقص!

مرسی!عزیزم!
همچینم همش بزن و برقص نیستا!
آره!من کلا آدم زجرکشیده ای هستم!

مازیار چهارشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 08:04 ب.ظ

مثلا چه ردی بزارم اخه؟
وبلاگ ندارم.فقط خواننده ام.

آها،خوب باش!
بیا بخون!

فائزه چهارشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 09:53 ب.ظ http://hellish-angel.blogsky.com

همون پیس امتحانتو دادی خوشحالی که خاطره مینویسی !
ما بدبختارو بگو باید کتاب جغرافی بزنیم تو سر خودمون !

من نمیدونم آخه مگه جغرافی درسه؟؟؟
اصلا دوستش ندارم!
آره امتحانای ما ۳/۱۱تمومید!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد